فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

299

چهارده رساله ( فارسى )

آسمان و زمين و غيرهما آن را عالم خوانند و هر جنس را از خلايق عالمى نهند و گويند هيجده هزار عالم است و بدانك عالم نبايد كه ازين سه قسم بيرون باشد يا ممكن الوجود باشد يا واجب الوجود يا ممتنع الوجود واجب الوجود نشايد كه نباشد و ممتنع الوجود نشايد كه باشد زيرا كه تغيير و تبديل به دو راه مىيابد و از حال به حال ميگردد و هست نيست مىشود پس لازم مىشود كه ممكن الوجود باشد و ممكن الوجود را البته مرجّحى بايد تا بوجود آيد زيرا كه ممكن را دو طرف است يكى بوجود تعلق دارد و يكى بعدم نه ضرورتى به طرف عدم دارد كه بايد معدوم باشد و نه ضرورتى به طرف وجود دارد كه بايد موجود باشد پس مرجحى بايد كه طرف وجود را بر طرف عدم ترجيح دهد تا ممكن الوجود بوجود آيد و عالم كه ممكن الوجود است بىمرجّح محال باشد كه بوجود آيد و چون بوجود آمد البته مرجّحى دارد و آن مرجّح نيز ازين سه قسم كه گفتيم بيرون نيست محال كه ممتنع باشد زيرا كه ممتنع آن است كه البته بوجود نيايد و نشايد كه ممكن الوجود باشد زيرا كه حال او همچون حال عالم باشد و او نيز بمرجّح محتاج باشد پس بايد كه واجب الوجود باشد تعالى و تقدّس و بدانك عدم دو معنى دارد يكى را ممتنع الوجود خوانند و آن نيز بوجود نيايد و آن يكى را ممكن الوجود خوانند و آن بوجود آيد و آنچه گفتيم كه ممكن را دو طرف است بدان دو طرف آن نميخواهيم كه ممكن چيزى هست موجود كه آن چيز دو - طرف دارد كه اگر ممكن موجود بودى خود بمرجّح حاجت نبودى اما عادت چنين رفته است كه اگر خواهند كه شرحى دهند اگر چه هيچ نباشد از روى استعاره چيزى بنا نهند و نام بگويند تا معلوم شود چنان كه قرآن مجيد خبر ميدهد كه در ازل حق جل و علا با ذرّات كه هنوز موجود نبودند خطاب كرد كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ گفتند بَلى و مقصود آنست كه حق جلّ جلاله عالم بود بدانچه خلقى خواهد آفريدن و آن خلق اگر چه معدوم بودند اما ممكن الوجود بودند زيرا كه بوجود خواستند آمد پس طرفى در عدم داشتند زيرا كه هنوز موجود نبودند و طرفى در وجود داشتند كه بوجود خواستند آمدن . اكنون چون بدانستى كه عالم را بمرجّحى حاجت بود و آن مرجّح واجب الوجود بود تعالى و مقدس .